آروین در اداره مامانی
امروز صبح مامانی تصمیم گرفته به اصرار خاله مینا (همکار مامانی ) آروین کوچولو رو ببره اداره
صبح با هم بیدار شدیم و آماده شدیم و بابایی هم زحمت کشید و ما رو برد اداره
من احساس می کردم مثل جاهایی که آروین برای اولین بار واردش میشه غریبی میکنه و گریه می کنه ،ولی برعکس پسرم خیلی خوش اخلاق بود و همش می خندید این محیط براش غریبه نبود تو اون نه ماه تو دل مامانی با این محیط انس گرفته بود و همه جای اون رو می شناخت
همکار های مامانی خیلی ذوق آروین کوچولو رو میکردند و بوسیدنش و بغلش می کردند
اینم چند تا تصویر
من رفتم اداره مامانی و رو صندلیش نشستم

بعد عکس خودم رو توی مونیتور مامان لیلا دیدم و می خواستم بغلش کنم

با خودم فکر کردم یعنی این منم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یه سری به وسایل مامانی زدم گفتم ببینم تو قندونش قند داره ؟

مامانی این چیه ؟

یه کمی تو تایپ نامه ها کمک کردم

گفتم تا اینجا اومدم حساب کتابهای مامانی رو بررسی کنم

از اینکه همراه همکار های مامانی ودر کنار مامانی و خاله مینا بودم خیلی خوشحالم

بعدش بابایی اومد دنبالمون و مامانی مرخصی گرفت و ما برگشتیم خونه


آروین در اداره مامانی
